بسم الله



امروز خبر آزادی بوکمال و نابودی آخرین پایگاه داعش رو شنیدم .

قلبم تیر کشید یوهو ...

حمیدرضا تو گفته بودی دستمو میگیری ...

گفته بودی غصه نخور میارمت پیش خودم ...

می بینی اینجا هر روز دارم آلوده تر میشم ؟!

می بینی ناامیدی خواهرتو ؟!

می بینی حال بد منو ؟!

کی میخوای منو ببری ؟

میدونم وعده ت حقه .

میدونم زیر حرفت نمی زنی ..

ولی آخه کی ؟!

خیلی آلوده به گناه شدم . چه جوری میخوای منو ببری ؟

چه جوری میخوای دوباره پاکم کنی و ببری ؟

خوشحالم .

برای نابودی داعش خوشحالم .

ولی دارم جون میدم از غم ...

دارم جون میدم که الان اینجام و زنده م ...

حمیدرضا قلبم بدجور شکسته از آدما ..

تو که فرشته ای ، قلبمو نشکون ...

حمیدرضا اشکامو ببین ...

حمیدرضا داغونیمو ببین ...

حمیدرضا درد قلبمو ببین ...

حمیدرضا ببین ...

حمیدرضا منو ببین ......

حمیدرضا تو میدونی وضع منو ...

تو خیلی چیزا رو میدونی . خیلی چیزاا ...

تو دست رد نزن به سینه م .

بعد خدا و خودم ، تو بهتر از همه میدونی چه ادمه مزخرف و به درد نخوریم .

ولی بخر منو ...

هرچقدم بی ارزش و مزخرف و بد و گناهکار ،

بخر منو ...



امضا : یه جا مونده ، از همه چی ...