آدمها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پرجمعیت دائم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذرّه ای در هم فرو بروند مثل گوی های بیلیارد از هم دور می شوند . چرا آدم های نمی توانند در یکدیگر فرو بروند ؟ از اینکه نمی توانستم وارد بقیه ی آدم ها شوم احساس تنهایی می کردم . در جاهای شلوغ دلشوره داشتم که چطور می توانم خودم را از میان اینهمه آدم بیرون بیاورم . به خودم می چسبیدم تا گم نشوم . وقتی از نزدیک به عباس سیاه یا اصغر چاخان یا حتی عیدی واکسی ِبدبخت خیره می شدم ، در اعماقشان جز هزار تویی مه آلود و تاریک چیزی پیدا نبود . هر کس انگار رازی سر به مُهر بود . کاش می توانستم از خودم بپرم بیرون و بروم داخل عابری که از جلوم می گذشت . کاش می شد همانطور که بلیط می خریدم و داخل سینما می شدم می توانستم وارد بلیط فروش سینما بشوم و او را خوب تماشا کنم . برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده بودم دلم به هم خورد .

[عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور]

#تیکهکتاب