تیتر ، حکایت بعضی آدمهاست در ورود به خلوت شخصی ...

می آیند ...

درست وقتی می آیند که از خودمان فرار کرده ایم .

و رفته ایم‌ در دوردست های خیالمان مرخصی .

مرخصی از این حبس ابدی که همگی گرفتارش شدیم .

مرخصی از حبس ابدی به نام «تن» ..

همان «بعضی آدمها» که ذکر خیر!! شان بود ،

درست وقتی می آیند که ما از دست خودمان فرااار کرده ایم به صد فرسنگ آن طرف تر .

که ما خودمان را با دست خویش درون منجنیق انداختیم و پرتش کردیم کیلومتر ها دورتر از خودمان .

آن بعضی ها آمدند .

و دیدند ای امآن که فلان[فلانی] هست و خودش نیست .

و قلبمان را به غنیمت برداشتند و بعد بی سر و صدا ......

آه ؛ که خودم برگشت ، خسته از راه طولانی و تنهایی ...

چیزی به او نگویید :)

خیلی وقت است که با «قلبش» کاری ندارد و سراغی ازش ندارد . نمیفهمد نبودش را ...

شاید هم .........


#دستنویس


[کلیک کنید]


[کلیک کنید۲]


+اول متن رو بخونین ، و بعد روی -»کلیک کنید«- ، کلیک کنید و عکس رو ببینین ، و بعد همینجور که متن و عکس رو تو ذهنتون مرور میکنین روی -»کلیک کنید ۲«- ، کلیک کنید و آهنگو گوش بدین:)