یه قاصدک میاد می شینه رو موهام . فوتش میکنم میفرستمش پیش ابرا . می شینه رو گونه ی ابرا . ابرا برش میدارن فوتش میکنن سمت خدا ...

میره می شینه رو دستای خدا ...

میره می شینه رو دستای مهربون خدا ...

خدا جیبای قاصدک قصّه مونو پر هدیه میکنه و دوباره می فرسته ش روی زمین ...

روی سبزه ها دراز میکشم و چشمامو می بندم و نفس عمیق میکشم و همینجوری که دارم به آشوبای زندگیم فکر میکنم ، یهو یه آرامشی وجودمو پر میکنه ...

چشمامو باز میکنم ...

قاصدک کوچولو نشسته رو قلبم ...

به آسمون خیره میشم و اجازه میدم اشکام ، بغض گلومو بشورن و ببرن ...

چه مهربون خدایی که هم قلبمو آرامش میده هم چشمامو ...

#دستنوس