انگار که یه فصلی رو تو سال ۱۳۷۸ جا گذاشتم .

یه روزی رو تو روزای پاییز جا گذاشتم .

یه ساعتی رو تو ساعتای بیست و هشتم .

یه دقیقه ای رو توی یازده شب ...

که خودمو جا گذاشتم و الان دیدم اینجام . که نه من می شناسمش این نرگسو ، نه برگای شناسنامه م ، و نه روز ۲۸ آذر هفتاد و هشت ...

آدم یه فصلو جا بذاره ؛ یه روزو جا بذاره ؛ یه ساعتو جا بذاره ؛ یه دقیقه رو جا بذاره ؛ ولی خودشو جا نذاره ...

آخ مادر امان از روزی که آدم خودشو جا بذاره ...

امان از وقتی که برگردی دنبال و خودت و خودتو پیدا نکنی ...

امان از دقیقه ای که خودتو سر می بری ... ولی هنوز زنده ای ... و زنده خواهی موند ...

آخ امان امان امان ...

امان اگه آدم بره و برگرده و رو به رو شه با یه عمر حسرت و پشیمونی ...

آخ امان ...

آخ مادر امان ...

#دستنویس