توو بیداری چقدر کابوس دیدم ...

حس عجیبی دارم :)

کاش میشد بدونم آخره آخرش چی میخواد بشه ...

کاش میشد خدا زندگیه هر کسو ، یه رمان میکرد و میداد بهش .

تا هر وقت کلافه می شد از اینکه «وای یعنی آخرش چی میشه» ، رمانشو برمیداشت ، چند صفحه میرفت جلو و وقتی می فهمید و آروم می گرفت که چی میشه ، کتابشو میذاشت سر جاش و زندگی کردنشو ادامه میداد ...

+عنوان ، آهنگ سخته از بلک کتس ...

++تمام تلاشمان این است که زندگی کمی شبیه ادبیات شود:))

#دستنویس

  • ۳
  • نظرات [ ۵ ]
    • بنفشک :)
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    سفر کرده ! با خانه ی من چه کردی ...

    درگذشت ترانه سرای محبوب کشورمون ، مرحوم افشین یداللهی ، رو به خانواده ی محترمشون و جامعه ی هنری به خصوص خانواده ی موسیقی ایران ، تسلیت میگم ... :'(

    این سال نود و پنج لعنتی و منحوس چرا تموم نمیشه ...

    انقدی که سال نود و پنج آدما رو کشت ، فکر نکنم هیچ قاتل زنجیره ای تا حالا کشته باشه ...

    یک دقیقه سکوت ......

    #دستنویس

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • بنفشک :)
    • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵

    کاروان ها می روند ...

    کاروان ها می روند ...

    عاشقان را می برند ...

    جا ماندگانیم ...

    رفقا میروند و ما می مانیم ...

    مث همیشه ، بازم دست بی لیاقتیم رو شد :)

    حمیدرضا ....................

    #راهیان_نور

    #دستنویس

  • ۴
  • نظرات [ ۱ ]
    • بنفشک :)
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    سکوت وحشی چشمان «بی مروّت» تو ...

    دِ آخه «بی مروّت» ؛ دوسِت دارم :))

    ( بی مخاطب :)) فقط دلم خواست یهو بگم اینو :) )

    #دستنویس

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • بنفشک :)
    • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵

    دلم تنگته باز هوام ابریه ...

    یه قاصدک میاد می شینه رو موهام . فوتش میکنم میفرستمش پیش ابرا . می شینه رو گونه ی ابرا . ابرا برش میدارن فوتش میکنن سمت خدا ...

    میره می شینه رو دستای خدا ...

    میره می شینه رو دستای مهربون خدا ...

    خدا جیبای قاصدک قصّه مونو پر هدیه میکنه و دوباره می فرسته ش روی زمین ...

    روی سبزه ها دراز میکشم و چشمامو می بندم و نفس عمیق میکشم و همینجوری که دارم به آشوبای زندگیم فکر میکنم ، یهو یه آرامشی وجودمو پر میکنه ...

    چشمامو باز میکنم ...

    قاصدک کوچولو نشسته رو قلبم ...

    به آسمون خیره میشم و اجازه میدم اشکام ، بغض گلومو بشورن و ببرن ...

    چه مهربون خدایی که هم قلبمو آرامش میده هم چشمامو ...

    #دستنوس

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • بنفشک :)
    • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵

    یه وقتایی نتونستن برای هر دومون‌خوبه

    انگار که یه فصلی رو تو سال ۱۳۷۸ جا گذاشتم .

    یه روزی رو تو روزای پاییز جا گذاشتم .

    یه ساعتی رو تو ساعتای بیست و هشتم .

    یه دقیقه ای رو توی یازده شب ...

    که خودمو جا گذاشتم و الان دیدم اینجام . که نه من می شناسمش این نرگسو ، نه برگای شناسنامه م ، و نه روز ۲۸ آذر هفتاد و هشت ...

    آدم یه فصلو جا بذاره ؛ یه روزو جا بذاره ؛ یه ساعتو جا بذاره ؛ یه دقیقه رو جا بذاره ؛ ولی خودشو جا نذاره ...

    آخ مادر امان از روزی که آدم خودشو جا بذاره ...

    امان از وقتی که برگردی دنبال و خودت و خودتو پیدا نکنی ...

    امان از دقیقه ای که خودتو سر می بری ... ولی هنوز زنده ای ... و زنده خواهی موند ...

    آخ امان امان امان ...

    امان اگه آدم بره و برگرده و رو به رو شه با یه عمر حسرت و پشیمونی ...

    آخ امان ...

    آخ مادر امان ...

    #دستنویس

  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • بنفشک :)
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    آسمان هیچ سربلندی بود ، از صعودی که نیست افتادم

    یه وقتاییم میرسه که دیگه حتی بادکنک بنفش هم خوب نمیکنه حالتو

    و امان از اون روز

    پامیشی میری انقدر زیر دوش میمونی که حالت بریزه بهم

    بعد میای دو روز میخوابی

    فقط میخوابی

    و بعد باید پاشی و برگردی به همون زندگی ای که دیگه حتی بادکنک بنفش هم خوب نمیکنه حالتو ..

    #دستنویس

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • بنفشک :)
    • جمعه ۱۳ اسفند ۹۵

    از بدبختیامون فیلم میسازند ، اسکار میگیرند .

    چه عجب

    بالاخره یه نفر حرف دل منو زد ...

     


    دریافت

     

    ممنون آقای اکبر عبدی ...

     

    آقای فیروز نادری ، نماینده ی فیلم فروشنده برای دریافت جایزه ی اسکار ، فرمودن : نه به مذهب اعتقاد دارم ، نه به خدایی که مذاهب می گویند .

    اینم از نماینده ی ضد دینمون :)

    حالا بریم خوشحالی کنیم .

    هوراااا . داریم برای بدبختیامون جایزه می گیریم ^_^

    #فیلم

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • بنفشک :)
    • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵

    از همان ابتدا زمین خوردم ، زندگی را همیشه میمُردم :)

    بچه بودیم ،

    زمین که میخوردیم ،

    فقط واسه زمین خوردنمون گریه میکردیم :))

    الان زمین که میخوریم ،

    واسه هر چیزی گریه میکنیم الا زمین خوردنمون :))

    #دستنویس

    + امروز با اسکیت خوردم زمین :))

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • بنفشک :)
    • جمعه ۶ اسفند ۹۵

    بیا باور کنیم دنیا هنوزم مثل شب زیباست ...

    + میدونی داداش . خوشال ترین آدم دنیا هم که باشی ، بازم یه وقت به خودت میای ، می بینی گوشه اتاق نشسّی ، لیوان چاییت تو دسِّت سردِ سرد شده و توام خیره شدی به رو به رو . اصا دنیا با غمه که جریان داره و میگذره . نه خداییش تو میتونی یه روزیو تصور کنی که حتی واسه یه چی کوچیک ناراحت نشده باشی ؟ نه دیه نمیتونی نوکرتم . زور نزن میگم نمیتونی . زورتو زدی ؟ دیدی نمیتونی ؟ همینه دیگه . برا همینه که میگم غمه که با دنیا جریان داره ...

    - تو که گفتی دنیا با غم جریان داره که ؟!

    + ع توام شدی ملا لغتی حالا یه کاره ؟ جفتش یکیه دیه . اصا اگه دنیا نباشه ، مگه غمی هَ ؟ نی دیه . پ غم و غصه م با دنیا جریان داره و دنیام با غم ... هی عمو . تو فکری ؟! حواست هَ به حرفام ؟

    - ...

    + آهای عزیزم . با شمام !

    - ها ؟ آره آره ... داشتم گوش میدادم . می فرمودی .

    + خلاصه آره دیگه این زندگی بدمصّبم هی میفته تو این چاله چوله ها هی دهنمونو آسفالت میکنه . عینهو این ماشینه قراضه که هی میفته رو دست اندازا و چاله ها و کل محتویات معده و روده و دستگا گوارش و نگارش و همه دستگا مسگاها رو میریزه بهم ... هی مشتی حواست هست ؟ چیشده ؟ چرا غمبرک زدی . ع باو این آبا چیه ع گوشه چشات میاد ؟ مگ چی گفتم باو به دل نگیر مشتی ... من فقط گفتم دنیا بدجوری ...

    - انقد دنیا دنیا نکن لامصب ...

     + [شوک زده و متفکر به روبرو خیره میشود]

    - چقد میشه ؟! یه جا همینجاها پیادم کن دمت گرم...

    [اشک هایش را از گونه هایش پاک می کند ، کرایه را می پردازد ، گلاب و گلش را برمیدارد و آرام به سمت دنیا گام برمیدارد . میرسد کنارش . نگاهش روی سنگ خیره میماند ... : جوان ناکام ، دنیا صادقی]

    #دستنویس

  • ۴
  • نظرات [ ۱ ]
    • بنفشک :)
    • پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵
    کوچه های بن بست
    مسیر خاطرات مُرده س ...
    +نظرات پست های وبلاگ باز شد :)
    +بی مخاطب می نویسم:)
    موضوعات